X
تبلیغات

ღღ♥ღღ خیلی دلم گرفته از خیلی هاღღ♥ღღ





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق

دوستان

ساعت
موزیک
آمار وبلاگ
طراح قالب

بازی
وقتی شروع به بازی شطرنج کن که میدونی کدوم مهره ای

و من همان سرباز شطرنجی بودم که ندانسته خوب جنگید و تا آخر خوب بازی کرد

و در آخر بیرون رفت و مهره ی بهتری جایش را گرفت





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 91/02/04 در ساعت: 3:59 PM
|+|
عید در وبلاگ ما!

 غم و غصه دیگه بسه!!دل ما باید برقصه!

به قول اندی:چه احساس قشنگی تو قلبم خونه کرده ..... 

تقریبا بعد 2 سال وقتی اومدم کلید به اجبار تو فقل می رفت و با کلی زور و لگد تونستم در وبلاگ و باز کنم و وقتی در باز شد نمی دونید چه خبر بود!جون خودم که می خوام بدون اون دنیا نباشه کربلا رو جلو روم دیدم!!! 

همه وبلاگ و تار عنکبوت گرفته بود همه جا پر نظرات نخونده ای بود که داشتن خاک می خوردن!اما انگار قبل عید مهسا اومده بود اما نمی دونم چرا این مدلی شده بود؟

خلاصه جونم براتون بگه گفتم یه گرد گیری بکنم سر و سامانی به این جا بدم تا رو سرمون خراب نشده!!!

حالا با یه وبلاگ تمیز در خدمتم!

خوش اومدید!

دهنتون و شیرین کنید!بفرمایید شیرینی!شیرنیش تازه است خودم از لادن گرفتم





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 91/01/12 در ساعت: 1:29 PM
|+|
نبودی برای من

خوب سلام سلام به همه بچه هایی که هم منو میشناسن هم نمیشناسن....خواستم بگم مهسا دوباره

 برگشته دوباره می خواد به وبلاگش سر و سامون بده البته با کمک شما و نظراتت قشنگتون...پس

کمکم کنید..............

از این تصمیم بیهوده چه چیزی قسمتم بوده

نگو با من از این خواستن که حسرت همدمم بوده

چه فهمیدی از این گریه،چی خوندی از نگاه من

نبودی تو پناه من،نبودی تکیه گاه من

توی این تصمیم بیهوده،نشو تکرار دلشوره

اگه حتی نگاه تو منو می خواد و مجبوره

فراموشم شده روزی،که بودم به تو وابسته

توی حرفام غم دنیاست،چقدر دلگیرمو خسته

تو خواهش می کنی اما،نمی تونم که برگردم

من از دست رفتمو انگار،نمی بینی پر از دردم

کجای گریه های من،رسیدی تو به داد من

نبودی تو برای من،نبودی تو به یاد من

نبودی تو پناه من،نبودی تکیه گاه من

                                                                      

 

                                                                                      مهسا





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 90/12/26 در ساعت: 12:59 PM
|+|
من و تو.....

من و تو یه عمری با هم بودیم

کی جدا می دیده از هم مارو

کی میونمون فاصله انداخت

کیه که حل کنه این معمارو

از اون لحظه که دل به تو بستم

 از این که نباشی می ترسیدم

به خودم می گفتم کاشکی میمردم

اما این روزارو نمیدیدم

چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه

چشاتو واکن تا ببینی قلبم بی تو پاره میشه

بیا تماشا کن بی تو چیزی از دلم نمی مونه

 واسه تو که قلبت از سنگه دل کندن ازم چه آسونه

 

 

مهسا





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/12/12 در ساعت: 10:49 PM
|+|
مگه تو خودت نگفتی......
 

مگه تو خودت نگفتی که کنار من می مونی

هی می گفتم بی تو بودن با زبون بی زبونی

عزیزم یادت بمونه خیلی بد کردی و رفتی

به تو عادت کرده بودم اما تو رفتی که رفتی

من ساده فکر می کردم  که به آرزوم رسیدم

این همه به پات نشستم از تو هیچ چیزی ندیدم

باشه من میرم ولی تو به خدا تنها می مونی

نگرانتم نباشم به خدا خودت می دونی

باشه من می رم ولی تو چشم به راه من نباشی

قلب ساده و صبورم باید از عشقت جدا شی

آخر قصه ی ما هم عاقبت که زیرو رو شد

کی فکر می کرد که نباشی دل من بی آبرو شد

باورش سخته هنوزم اگه تو نباشی پیشم

کی درد منو می فهمه وای دارم دیونه می شم

وقتی که صدات به گوشم می رسه آتیش می گیرم

وقتی  تو نباشی پیشم با کی من آروم بگیرم

از همون روزی که رفتی دارم از غصه می میرم

از همه مردم این شهر هی سراغتو می گیرم

از همون روزی که رفتی قاب عکستو می بوسم

تو اونجا غریبی آره منم این گوشه می پوسم

منتظر می مونم اما می دونم بر نمی گردی

کاشکی بودی و می دیدی با من تنها چه کردی

بدون عاشقت یه عمره تو رو از یادش نبرده

یه روز بر می گردی اما می شنوی فلانی مرده

 

مهسا





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/11/11 در ساعت: 2:26 PM
|+|
ساده بودم........
 ساده بودم ساده پاک مثل کف دست من چه میدانستم ساده بودن سخت است به تو دل خوش کردم به تو عاشق بودم شدم آیینه تو صاف و صادق بودم تو به من می گفتی ساده بودن زیباست عشق مثل خود تو ساده مثل خودماست عشق ساده نبود... عاشقی ساده نبود... همسفر اهل سفر راهی جاده نبود اتفاقی کوتاه عشق هم آمد و رفت قصه من این بود این سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد...

 

 

                                                                                                مهسا





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/10/30 در ساعت: 11:3 PM
|+|
شعر سهراب به گونه دیگر

اهل اینجا نیستم !
روزگارم ابری است.
تکه نانی نایاب،
خرده هوشی مشقی،
سر سوزن ذوقی.
مادری دارم من، که فقط مادرم است!
دوستانی که پر از تزویرند.
و خدایی که عجب نزدیک است!
پشت آن پستوها، زیر آن بته نحس.
توی آبادی دور،
روی قانون هوس.

من مسلمانم.
قبله ام تکراری است.
جانمازم مرداب، مهرم تاریکی.
سقف سجاده‌ی من.
من وضو با خم ابروی اتاقم دارم.
در نمازم جریان دارد خواب، جریان دارد رنگ.
پستی از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات وجودم متجنس شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که دلم تنگ شود
که اذانش را غم، گفته باشد سر گلدسته‌ی ترس.
من نمازم را،پی تکبیرة الاحرام دلم می خوانم.
پی قد قامت صبح.
کعبه ام کنج اتاق،
کعبه ام در بستر مردی دیگر،
به خودم می خندد.

کعبه ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ،
می‌رود تخت به تخت.
حجرد الاسود من بوی لجن می گیرد.
اهل اینجا نیستم.
پیشه ام نزویر است:
گاه گاهی هوسی می سازم با ننگ، می فروشم به شما
تا به آواز وجودم که در آن زندانی است
غصه تان تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی... می دانم
دخترم بی جان است.
خوب می دانم
ماجراجویی او پنهانی است.
اهل اینجا نیستم.
نسبم شاید برسد
به دروغی در هند، به سفالینه ای از خاک " حیات"
نسبم شاید،
به زن فاحشه ای در ده بالا برسد.

پدرم پشت دوبار آمدن دلهره ها، پشت دو وهم
پدرم پشت همان بته که خود می دانی،
پدرم پشت خدایش مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان ها ایستاد.
مادرم زیبا شد،
خواهرم احساس تعلق می کرد.

پدرم وقتی مرد، پاسبان ها که نبودند ولی
تک سواری به خدا می خندید.

مرد کفاش از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: تو مگر بقالی؟!!
پدرم آدم خوبی به نظر می‌آمد
همه کاری می کرد
به گمانم حالا،
در جهنم باشد.

باغ ما آن طرف رود دروغ،
باغ ما بستر تنهایی بود.
باغ ما نقطه‌ی برخورد حیات و هوس و فحشا بود.
زندگی در آن روز،
چیزی بود شبیه یک خواب.

زندگی چیزی بود
مثل یک بازی یک طرفه.

مثل احساس گناه
تکراری!!

زندگی در آن وقت حوض پر فاحشه بود.
طفل پاورچین پاورپین
دور شد کم کمک از کوچه‌ی تزویر و ریا.
پای خود را بستم،
به حیات دختری

در آن طرف کوچه ی عشق.
بوی کمپوت گلابی می داد،
لحظه ها مان زیر نور مهتاب.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان
من به جایی در همین نزدیکی
زیر این تابش درد
به تماشای خدایم رفتم.
رفتم از پله‌ی پوسیده‌ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
که انگار نبود!

چیز ها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم هنگام دعا
دست‌هایش خم بود!

قفسی دیدم ،عشق در آن زندانی
من خدایی دیدم که پرپر می زد.
ژنده ای دیدم هنگام زنا،
به حیات همه مان
می خندید!

نردیانی دیدم
که کسی رفتن از آن بالا را،
در یاد نداشت.

دستمالی دیدم
بوی خون می داد.

شاعری دیدم که حیاتش کج بود!
من الاغی دیدم،
به خدا می گفت: عجب!

من کتابی دیدم
بوی اقاقی می داد.

من گدایی دیدم
آدم می فروخت.

و خدا را به تماشای خودش می خواند
هنگام گناه.

چیزهایی دیدم
خالی از بحث و دلیل.

چیزهایی مثل یک هاون سرخ.
چیزهای دیدم
که بماند!!

شاید آنها را روزی
جایی
بنویسم با خون
و بخوانم آرام.
_ مادرم آن پایین
با زن همسایه

خواهرم را می کشت.
پدرم زنده نبود...





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/09/25 در ساعت: 8:25 PM
|+|
کاش کوچک بودیم

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگ شدیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست !؟؟





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/06/23 در ساعت: 11:37 AM
|+|
رنج زن از دیدکاه دکتر شریعتی

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......

 





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/06/13 در ساعت: 6:52 PM
|+|
.......................
دیگه نه می خوام از نقاب بگم نه از دلتنگی نه از............

از حرف های تکراری خسته ام

از امید های بی نتیجه بیزارم

من پر هستم از تردید

و تو پر از سوال





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/04/29 در ساعت: 10:45 PM
|+|
ما چه هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما چه هستیم؟ما کجا این جنگل پهناور جای داریم؟ما چه زمانی بر جریان رودخانه تقدیر تاثیر می گزاریم؟هدفمان از رفتن چیست؟چه چیز را در انتظار خود می بینیم؟

من بی هدفم,تو بی هدفی,ما بی هدفیم

همه دم از کوه می زنیم,خود را در بافتن قالیچه تقدیر سهیم می دانیم,همه ادعا می کنیم که در آسمان بی ستاره صد ها ستاره داریم

اما ما کوه هستیم؟آیا تقدیر دست بافته ما ست؟ما ستاره بخت خود را یافته ایم؟

اما باز می رویم هدفی نا ملوم را نشونه گرفتیم,از ورقه ای سفید الگوها تجسم کرده ایم,از سایه ها انسان ساخته ایم و از انسان ها دیو ها

من و تو چه کرده ایم؟چند بار اینو از خودت پرسیدی؟1 بار؟2بار؟3بار؟4بار؟

نقابی زدیم بر چهره و دست به کار شدیم,دستان ماهری داشتیم که به زیبایی صحنه را آماده برای بازی کرد

کارگردان و .... نداشتیم.دیالوگ ها رویاهایمان بود و فیگور ها کابوس هایمان.قشنگ بازی می کردیم انقدر طبیعی که او به سادگی مجذوب می شد

گاهی به فکر چهره می افتادیم و نقاب را بالا می زدیم تا نفسی بکشیم اما هیچ گاه به آینه نگاهی نینداختیم

صحنه 1, صحنه2, صحنه3, صحنه4, صحنه5, صحنه6, صحنه7, صحنه8,......................................................

یکی بعد از دیگه رد می شد و ما غرق بازی..............

یاد چهره افتادیم,آه.دست را به سمت نقاب بردیم و خواستیم نفسی تازه کنیم

ای وای بر ما.................

نقاب بالا نرفت

آری

دیگه چهره از بین رفته بود

و حال

نقاب ما چهره ماست

و حال سال هاست یاد چهره را در دشت فراموشی جا گذاشته ایم

آن که زندگی بهش رحم نکرد :پگاه



نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/04/14 در ساعت: 2:12 PM
|+|
سایه های سرد

امروز از اون روزهایی بود که بارها آه کشیدم.........

شاید هر کدام از ما در آه کشیدن درطول این  ایام حرفه ای

شده ایم.....

گاه آه حسرت............

گاه از نگاه های سنگین.........

..گاه.......از  ندانم کاری ....

....گاه عقب بودن از دنیای بی رحمی.................

.....گاه آه بی پولی.........

گاه  دلتنگی ......

...گاه زنده بودن ...در میان مردگان ......

..گاه نزدیک به مرگ بودن....در میان زنده گان ..

می دانم که تو می دانی چه می گویم ..........

.چون بارها صدای آهت را در کوه های زندگی و دنیای بی ثبات امروزی شنیده ام........

امروز از همون روزها بود که دیدم چه جالب آنان که ما را هادی زندگی در بهشت رویاهایمان هستند و ما را از آتش جهنم

می ترسانند.......

خود هیزم بدست در سوختن زندگی زیبای مردمان ساده لوحند.......

چه تلخ است زمانی که تو را ساده بدانند و تازیان بر پشتت نهند.....

گاه تو را برده خود بدانند و بر محبت انسانی تو بتازند و تو را ابله فرض کنند و بر زندگی تو سرنوشت ها رقم زنند............

امروز دزدانی را دیدم که بر دزدی دیگران شکوه ها می کردند....

دزدان محبتی را دیدم که بر بی رحمی دیگران مرثیه ها

 می سرایند......

..معلمانی را می شناسم که شاگردانی بیش نیستن.......

...و شاگردانی را دیده ام که عالمان ناشناخته زمان خود

 می باشند........باز هم آه.............

آه مرا دنبال می کند و بر حیات موجوداتی که خود را انسان می نامند و در واقع " وحوشی " ....بیش نیستن ....

.......نفرین می کند......

آه........... بر اشک هایی که  سوز دل را منتقل می کنند ........

آه .....بر لبخند هایی که از هر اشکی تلخ ترند.........

آه.........بر فرشتگان اسیر در خاک...

آه........ بر مادران خسته از حسرت...

آه........بر پدران پا در زنجیر .......

آه.........بر کودکان فرزند هیاهو.........

آه ..........بر دل های آشنایی  که غریب تر از آنند که بگریند .......

آه . ........بر لبان خاموشی که  سکوت را معنا می بخشند...

آه...... بر ناله های درد آشنا..........

آه.... از فاصله های ناخود آگاهی دل ها........

آه . از سایه های سرد دوستی.......

آه.............بر دستان بی محبت.

آه ............بر نگاه های سرد ویخی..... 

آه .........از خشم های عشق و مستی...........

در این دیار"  آه " ... را  جایگاهی است و هر چه تو را شاد می کند و به آرزو ها می رساند " کیمیا " یی بیش نیست.......

می دانم که می دانی در اشک تلخ هستی ما آه عجین شده است با نگاه های پر آشوب ما .........

دوست دارم تو را در دشت بی کرانی ببینم که"   آه " ، را بدست فراموشی سپرده باشی و آهنگ هستی و صداقت باز بر گوش های مردمان ساده و بی ریا طنین انگیز باشد...........

معلمانی که با قلب خود ما را هادی باشند و پیامبرانی که دنیا را بهشتی تفسیر نمایند برای شاد زیستن ....نه دخمه هایی از وحشت و ترس آتش نیستی در جهنم  دل های بی رحم .........

 

..."...آه..."... از آرزوهای کوچک ما......

......در دشت دلتنگی............و ........

..در سایه های سرد زندگی.....

......می دانم که حتی عشاق هم در این دیار عاشق نیستند..

...آه ...........

........بر دل های عاشق .....بجا مانده از عشق.............

....""""""""""""""""........به امید بودن با تو..............

......................................ای عشق خسته دل .........."""""""""""""""...

 





نويسنده: ღ♥ღپگاهღ♥ღ مهساღ♥ღپ مورخ: 89/04/03 در ساعت: 9:43 AM
|+|